تبليغاتX
دلخوشی های من

پله هاي زيرزمين را طي كرد . در چوبي كوچك زير زمين با چند شيشه كوچك كه يكي دو تا از آنها شكسته بود ، حايلي بين فضاي زير زمين و حياط بود . بوي نم و كهنگي را مي آزرد . دنبال كليد چراغ دستش را بر روي ديوار به اين سو و آن سو كشيد . نور چراغ فضاي تاريك زير زمين را روشن كرد . اشیا مختلفي دور تا دور زير زمين پخش بود . لوازم كهنه و از كار افتاده ، ظروف كوچك و بزرگ ترشي و مربا ، صندوقچه قديمي كه لباسهاي كهنه و رنگ رو رفته در آن جا خوش كرده بود . لوازم چوبي و بدرد نخوري كه اين طرف و آنطرف زيرزمين بود ، راه رفتن را برايش مشكل كرده بود . انتهاي زير زمين صندوقچه كوچكي قرار داشت كه گوشه چند برگ كاغذ از آن آويزان بود . به زحمت از ميان وسايل داخل زيرزمين خود را به آن رساند. گرد و خاك زيادي برروي صندوقچه نشسته بود . با پيراهني كهنه كه روي زمين افتاده بود ، روي آن را تميز كرد . بوي خاك در هوا پيچيد . به آرامي خواست كه صندوقچه را به زمين بگذارد . ناگهان آرنجش به شيئي برخورد كرد و صندوقچه با صدايي گوش خراش بر روي زمين افتاد و وسايل داخل آن ، هر كدام جايي ريخت . خم شد تا يكي يكي كاغذ ها و لوازمي را كه بر روي زمين ريخته بود جمع كند . در ميان كاغذهاي كهنه و رنگ و رو رفته دفترچه كوچكي با جلد پلاستكي قرمز رنگ نظرش را جلب كرد . با احتياط صفحات دفترچه را ورق زد .


ادامه مطلب
+   89/03/31 -  16:17   -  پیمان  | 

 

        

صبح وقتي از خواب بيدار شد ، يادش نيامد كه كجاست . پس از چند لحظه با تماشاي اطراف ، بخاطر آورد كه ديشب پس از سالها به همراه همسرش سهيلا از آلمان به خانه دوران كودكيش بازگشته بود . صداي اهل فاميل از پشت در به گوش ميرسيد . وقتي جاي سهيلا را خالي ديد ، متوجه شد كه سهيلا قبل از او از خواب بيدار شده و احتمالاً الان نزد فاميل نشسته است . به آرامي بلند شد و لحظاتي لبه ی تخت نشست . اينجا همان اتاقي بود كه سالهاي كودكي و نوجواني را با تمام غمها و شادي هايش پشت سر گذاشته بود . خشت به خشت اين خانه از زندگي سراسر پرنشيب وفراز او خبر داشتند . دهانش تلخ شده بود . بلند شد و به سمت پنجره اتاق رفت و دستگره پنجره را تاباند . هجوم نسيم صبح بهاري روح تازه اي در دل اتاق دميد . فريد سرش را از پنجره اتاق بيرون برد و حياط قديمي را كه زماني جولانگاه يكه تازيهاي بچگانه اش بود را از نظر گذراند . حياطي قديمي با حوضي كوچك در ميان آن و تك درختي كه شاخه هايش از بالاي ديوار به كوچه تنگ و باريك سرك مي كشيد . ياد روزهاي كودكيش كه در اين حياط با سرو صداي زياد به بازي مشغول بود افتاد . خاله زهرا كه در كنار حوض در ميان تشت روحي مشغول به شستن لباس بود گاه گاهي با توپ و تشر او را به سكوت دعوت ميكرد . درست  وسط همين حياط بود كه به بيچارگيش پي برده بود و آسمان و زمين يكباره بر سرش خراب شده بود . صداي خاله زهرا كه از پشت در به آرامي اورا صدا مي زد رشته افكارش را پاره كرد .


ادامه مطلب
+   89/03/03 -  19:43   -  پیمان  | 

 

عناصر یک اتاق خواب رمانتیک

ایجاد یک اتاق خواب راحت و رمانتیک به معنای کنار هم قرار دادن اجزا به صورتی است که هم شما و هم همسرتان احساس ارامش و راحتی نمایید . بعضی از این اجزا عبارتند از رنگ ،نور ، مبلمان و دکور . برای ایجاد اتاق خواب رمانتیک به احساسات خود دقت کنید و ایده های مختلف را ازمایش نمایید و به احساسات شریک خود به این تغییرات نیز توجه نمایید


ادامه مطلب
+   89/02/13 -  18:7   -  پیمان  | 

 

سلام دوستان خوب و نازنینم . بخاطر خلف وعده ای که پیش اومد معذرت میخوام . متاسفانه بخاطر خرابی سیستمم نتونستم این هفته در خدمت دوستان باشم و پست این هفته صرفاْ بخاطر این است که حضور دوستان جان را بی پاسخ نگذاشته باشم. البته با درست شدن سیستم(بزودی) هفنه بعد جبران خواهم کرد با مطلبی جدید در خدمت خواهم بود .

دستم نه
 
اما دلم به هنگام نوشتن نام تو می لرزد!
نمی دانم چرا
وقتی به عکس سیاه و سفید این قاب طاقچه نشین نگاه می کنم
پرده لرزانی از باران و نمک
چهره تو را هاشور می زند!
همخا نه ها می پرسند:
این عکس کوچک کدام کبوتر است
که در بام تمام ترانه های تو
ردپای پریدنش پیداست؟
من نگاهشان می کنم
لبخند می زنم
و می بارم!
حالا از خودت می پرسم!
آیا به یادت مانده آنچه خاک پشت پای تورا
در درگاه بازنگشتن گل کرد
آب سرد کاسه سفال بود
یا شورابه گرم نگاهی نگران؟
پاسخ این سوال ساده
بعد از عبور این همه حادثه در یادت مانده است؟
.......................
فرض کن پاک کنی برداشتم
و نام تورا
از سرنویس تمام نامه ها
و از تارک تمام ترانه ها پاک کردم!
فرض کن با قلمم جناق شکستم!
به پرسش و پروانه پشت کردم
و چشمهایم را به روی رویش رؤیا و روشنی بستم!
فرض کن دیگر آوازی از آسمان بی ستاره نخواندم
حجره حنجره ام ازتکلم ترانه تهی شد
و دیگر شبگرد کوچه شما
صدای آوازهای مرا نشنید!
بگو آنوقت
با عطر آشنای این همه آرزو چه کنم؟
با التماس این دل در به در!
با بی قراری ابرهای بارانی.......
باور کن به دیدار آینه هم که میروم
خیال تو از انتهای سیاهی چشمهایم سوسو می زند!
موضوع دوری دستها و دیدارها مطرح نیست
همنشین نفسهای من شدهای
با دلتنگی دیدگانم یکی شده ای!
                                             (یغما گلرویی)

تقدیم به دوستان جان امیدوارم عذرم رو بپذیرید

وبلاگ خواهر زاده ی عزیزم آیسا جان هم تازه راه افتاده حتماً بهش سربزنید شاید وقتی مطلبش رو میخونید نتونید سن و سال این نویسده رو حدس بزنید . البته از دختر خواهر عزیزم فریبا باید هم تعجب کنید که با این سن و سالش چقدر زیبا نوشته به هر حال دختر همچین مامان و بابایی حتماً هم باید یکی مثل آیسا باشه .

+   89/02/07 -  8:13   -  پیمان  | 

 

صدای زنگ تلفن چرتمو پاره می کنه . با عصبانیت گوشی رو ورمی دارم . ای بر مردم آزار ....

-        " بععععلللله ، به به بی بی شمایید ؟ " " نه بابا خواب چیه ؟! جون شما همین الان داشتم به شما فکر می کردم و دعا به جونتون " " چشم " " حتما " " خدا نگهدار"

آخیش . دوباره سرم رو میذارم رو بالش . بازم صدای تلفن اعصابمو بهم میریزه .

-        "بعله ، بفرمایین " " خودم هستم ، امرتون ؟"


ادامه مطلب
+   89/01/30 -  8:9   -  پیمان  | 

 

دیگه از این به بعد این وبلاگ و وبلاگ "حیاط خلوت" هم زمان ، روزهای 2 شنبه بروز میشه .


-         آقاي محترم عرض كردم كه اشتباهه

-         الو آقا پيمان منم ندا .

-         ببخشين اشتباه شد . سلام

-         سلام .

-         خوب شما كجايين ؟ پس چرا نيومدين ؟ چرا هانيه گوشيشو جواب نميده ؟

-         راستش يه مشكلي پيش اومده .

-         چه مشكلي ؟


ادامه مطلب
+   89/01/23 -  9:36   -  پیمان  | 

 

پست بعدی در تاریخ ۲۳ / ۱ / ۸۹ و از این به بعد روزهای دوشنبه بروز خواهد شد


اولين شبي بود كه در آپارتمان هانيه ميگذراندم . وقتي به گذشته بر مي گشتم تمام اين اتفاقات برايم مثل خواب و خيال بود . باور اين مسئله كه شبي در زير سقف خانه اي ، با زني به غير از همسرم سركنم ، برايم غير ممكن بود ، ولي بازي سرنوشت هميشه غير ممكن ها را ممكن كرده است . احساس ندامت و عذاب وجدان آزارم مي داد ، ولي وقتي كه به زندگيم فكر مي كردم ، مي ديدم كه چيزي براي باختن نداشتم . اين زندگي در نظرم ارزش جنگيدن را نداشت . شايد اين كار جوري لج بازي بود . فقط دراين ميان وجود سودا بود كه نگرانم مي كرد . ميدانستم كه در حق او بي عدالتي بزرگي شده است . اين طفل معصوم نا خواسته پا در زندگي اي گذاشته بود كه از اساس متزلزل بود . زندگي اي كه بر پايه هاي شك و سوظن و خودخواهي بنا شده بود . منهم به اندازه لاله گناهكار بودم . لاله با شك و سوءظنش مرا بجايي رسانده بود كه در اين شب اينجا باشم . خودخواهي و غرور بيخودي زندگيمان را داشت به مسيري مي كشاند كه سرانجامي جز سياهي نداشت . منتظر نتيجه ی صحبت سپهر با لاله بودم . هر چند پیشا پیش مي دانستم كه اين صحبت ها هم ثمري ندارد . شايد چند روز آتي مسير زندگيم كاملاً عوض مي شد . هانيه هم ساكت بود . انگار مي دانست كه در دل من چه آشوبي است . شام را خورديم بدون آنكه كلمه اي بين مان ردو بدل شود . بعد از شام هانيه با سيني چاي روبرويم نشست .


ادامه مطلب
+   89/01/14 -  6:43   -  پیمان  | 

 

خدمت يكان يكان دوستان جان و خوانندگان فهيم وبلاگم عرض ادب و ارادت دارم و حلول سال نو را با بهترين شادباشها و آرزوي سلامتي و بهروزي و پيروزي و بركت و گشايش دركارها ، تبريك و تهنيت آرزومندم .

اميدوارم اين سال نيز در كناردوستان نازنينم بتوانم بيش از پيش با نظرات و راهنمايي هاي شما عزيزان كيفيت و نحوه ارائه مطالب را بهبود بخشم و در سال جديد دوستان جديدي هم به جمع دوستانمان اضافه شوند . انشاالله

+   89/01/07 -  12:27   -  پیمان  | 

 

..... از زمانيكه از خانه بيرون آمده بودم يك هفته ميگذشت و در اين مدت تنها ديدارهاي مخفيانه صبح و صحبت هاي تلفني گاه و بيگاه من و سودا بود كه تاحدودي تسكينم ميداد . از لاله خبري نداشتم ، فقط صبح ها كه سودارا مي آورد مهد از دور ميددمش . ميدانستم كه به حدي مغروراست كه زنگ نخواهد زد ولي ديگر طاقت دوري از سودا را نداشتم . بايد كاري ميكردم . ياد دوستم سپهر افتادم . دوستي من و سپهر به سالها قبل بر مي گشت . يعني به دوران تحصيل در دانشگاه . او بهترين دوستم بود . هميشه بي هيچ انتظاري كمكم ميكرد . تصميم گرفتم بروم پيش سپهر و بازهم از او كمك بخواهم . اين بود كه گوشي تلفن را برداشتم و شماره اش را گرفتم .


ادامه مطلب
+   88/12/22 -  13:15   -  پیمان  | 

 

...... صبح زود خودم را رساندم جلوي مهد . بازهم همان انتظار . بازهم همان لحظه هاي زودگذر ديدار . تا بحال به اين اندازه از دخترم دور نبودم . دلم خیلی برایش تنگ شده بود. آينده مبهم زندگي مشتركم و فكر اينكه آينده ی تنها دخترم چه خواهد شد آزارم ميداد. فكر كردن در مورد اينكه روزي مجبور باشم براي دخترم توضيح بدهم كه چرا مجبور شده بين من و مادرش يكي را انتخاب كند آزارم میداد . دلم نمي خواست كه اشتباهات كودكانه و خودخواهي هاي نابجاي ما باعث شود كه اين طفل معصوم بدون وجود پدر يا مادرش دوران كودكيش را پشت سر بگذارد . كاملا درمانده شده بودم . از طرفي ادامه زندگي مشتركم با اين وضع برایم اگر غير ممكن نبود بسیار طاقت فرسا بود ، از طرفي هم نمي توانستم ناراحتي و دلتنگي دخترم را ببينم . دلم مي خواست برگردم پيش دخترم و نگذارم بيشتر از اين اذيت شود ولي ميدانستم كه در اينصورت لاله بدون اينكه در مورد زندگيمان بيشتر فكر كند خودش را محق خواهد دانست . ما هر دو به زمان بيشتري نياز داشتيم تا براي زندگيمان تصميم بگيريم . بعد از اينكه سودا رفت مهد ، لاله هم سوار شد و بسمت محل كارش براه افتاد . موقعي از مقابلم گذشت صداي آهنگ شادي از داخل ماشين شنيده مي شد . از ظاهرش هم مي شد فهميد كه امروز روحية شادي دارد . راهم را به سمت خانه كج كردم . وقتي در را باز كردم مثل اينكه سالها بود که از آنجا دور بودم . حسي مثل غربت را داشتم تجربه میکردم آنهم در خانه ای که مال خودم بود . اولين باري بود كه در خانه خودم احساس غريبي مي كردم . رفتم سراغ كمد لباسم و يک دست كت شلوار و ماشين ريش تراشم را برداشتم . اين دو روز كه اصلاح نكرده بودم ريشم بلند شده بود و حسابي اذيتم مي كرد . وقتي داشتم لباسهایم را جابجا ميكردم شناسنامه ام افتاد زمين . برداشتم و گذاشتمش توی جيبم . از خانه آمدم بيرون . طبق معمول همسايه فضولمان  داشت از پنجره بيرون را نگاه مي كرد. ميدانستم كه ظهر وقتي لاله بياد به او خواهد گفت كه من را ديده است .


ادامه مطلب
+   88/12/15 -  8:44   -  پیمان  |