پله هاي زيرزمين را طي كرد . در چوبي كوچك زير زمين با چند شيشه كوچك كه يكي دو تا از آنها شكسته بود ، حايلي بين فضاي زير زمين و حياط بود . بوي نم و كهنگي را مي آزرد . دنبال كليد چراغ دستش را بر روي ديوار به اين سو و آن سو كشيد . نور چراغ فضاي تاريك زير زمين را روشن كرد . اشیا مختلفي دور تا دور زير زمين پخش بود . لوازم كهنه و از كار افتاده ، ظروف كوچك و بزرگ ترشي و مربا ، صندوقچه قديمي كه لباسهاي كهنه و رنگ رو رفته در آن جا خوش كرده بود . لوازم چوبي و بدرد نخوري كه اين طرف و آنطرف زيرزمين بود ، راه رفتن را برايش مشكل كرده بود . انتهاي زير زمين صندوقچه كوچكي قرار داشت كه گوشه چند برگ كاغذ از آن آويزان بود . به زحمت از ميان وسايل داخل زيرزمين خود را به آن رساند. گرد و خاك زيادي برروي صندوقچه نشسته بود . با پيراهني كهنه كه روي زمين افتاده بود ، روي آن را تميز كرد . بوي خاك در هوا پيچيد . به آرامي خواست كه صندوقچه را به زمين بگذارد . ناگهان آرنجش به شيئي برخورد كرد و صندوقچه با صدايي گوش خراش بر روي زمين افتاد و وسايل داخل آن ، هر كدام جايي ريخت . خم شد تا يكي يكي كاغذ ها و لوازمي را كه بر روي زمين ريخته بود جمع كند . در ميان كاغذهاي كهنه و رنگ و رو رفته دفترچه كوچكي با جلد پلاستكي قرمز رنگ نظرش را جلب كرد . با احتياط صفحات دفترچه را ورق زد .
ادامه مطلب





